میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت؟ -جایی که میری مردمی داره که می شکننت ،نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم ،تو تنها نیستی . تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری ،قلب میذارم که جا بدی ، اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمیگردی پیش خودم...
+
نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 11:12 توسط سارا
|
هنر گام زمان
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام دل آدمیان است دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت این دشت که پامال سواران خزان است روزی که بجنبد نفس باد بهاری بینی که گل و سبزه کران تا به کران است ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی ست درین سینه که همزاد جهان است از داد و داد آن همه گفتند و نکردند یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است خون می چکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من می کنم افشردن جان است از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود گنجی ست که اندر قدم راهروان است
ه.ا.سایه
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 13:19 توسط سارا
|
...
هر کسی دو تاست و خدا یکی بود
یکی چگونه می تواند باشد
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ٬ هست
و خدا
کسی که احساسش کند نداشت .
معلم علی شریعتی
+
نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 11:1 توسط سارا
|
خدای من
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
به یکی از مریدان خدا گفتند : " هدیه ای بخواه " ؛ و او گفت :" خدایا هر روز کمی اندوه برام بفرست زیرا در اندوه است که تو یاد میشوی و در خوشی از یاد میروی!"
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد خدا گفت: نه رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشی. پس خدایا صدایت می کنم، خدایا! مرا آرام جان باش و حضور خود را بر هر حضور ی بر دلم مقدم بنما ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11:25 توسط سارا
|
قلم را به ذهن ناچيزم مي سپارم و چه سخته هجوم ناگفتني ها بر قلم گفتن...
مي خوام بگم ، حرف بزنم اما راه كلام بسته است...زير سقفم پر از سكوته،يه چيزي مثل يه آه يواش كه فقط خود آدم مي شنوه و بس...
+
نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 17:13 توسط سارا
|
سلام سلام ماه خدا ، ماه نيايش دعا...
سلام سلام ماه ادب ، ماه دعاي نيمه ي شب ...
سلام سلام مـاه وفـا ، مـاه ملاقـات خـدا ...
امیدوارم توی این ماه رمضان تمام اونهایی که جای عشق در زندگیشون خالیه به آرزوشون برسن.امیدوارم که توی تک تک لجظات خدای مهربون همراه همگیتون باشه موقع افطار و سحر ما رو هم دعا کنید.
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 10:40 توسط سارا
|
شعرهای شبانه ام را در آغوش گریه زمزمه میکنم
پشت پلک های توست پرسه گاه من
دنیای تو دور است
بیهوده ذهن مردمکانت را
انتظارمیکشم.
*************************************
هنوز باران
آن سوی پنجره درونم
می بارد
وصدایت در سیاهی خواب هایم می پیچد
میترسم یادت خالی از
نگاه من شود
کاش بهشتم بیرون از چشم های تو بود...
+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 23:12 توسط سارا
|
دلتنگـــــی ...
ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟ ایـــن همــــه روز راچگونه به تنهایی دوره کنم؟ ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از امیّد، روشن نگه دارم؟ ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟ چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم که کلمه ای حتی،از یاد نرود؟ قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را، با کدام قلم،برایــت بنگارم؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 23:15 توسط سارا
|
گاهی پشت انزجار یک خیابان می ایستم و به ترانه های سکوت گوش می دهم ...! تقصير كسي نيست اگر چنين تنهاييم...
کاش دستی بود و مرا ازخواب این جاده های پر توهم می ربود..
***********************************
باغبان باید بود تاکه پژمردن گل را حس کرد و رنه هر رهگذری را در باغ حسرتی هست به هنگام خزان...
+
نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 10:13 توسط سارا
|
نگاهم کن !
آهسته تر از هر فضیلتی به ضیافت می روم نگاهم کن! خبرهای تازه از افتاب چه داری؟ حوصله های خواب الود تنهای های در اغوش گرفته دل های شتابزده دیوانگی های نو دلم عصیان می کند شعمها را خاموش می کنم اسیری را دوست ندارم خبر از شهامت نیست ترسی ظریف از ازادی مرا همراهی می کند وابستگی مرا می رنجاند
تعادل : رقصیدن بر لبه لیوان شیوه من است تکانم نده!
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 17:44 توسط سارا
|
دكتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي كرده است :
دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
+
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 23:46 توسط سارا
|